تبليغاتX
وقتی دلت میگیرد باران نجاتیست...

وقتی دلت میگیرد باران نجاتیست...

وقتی دلت میگیرد باران نجاتیست...

سلام !

میدونید ۱ ساله نیومدم وبم ! مسخوام دوباره شروع کنم ! اما تو وبلاگ خودم !

پیشه دوستای خوبم !

من از این به بعد زود به زود میام ! میخوام وبم بشه عین قبلنا !

فقط شماها هم مثه فبلنا بم سر بزنیدااااا !

الان میرم اما زود میام اپ میکنم !

منتظرتونممممممممم !

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت12:35توسط باران | |

سلام دوستای عزیزم


دلم واسه همتون تنگ شده بوددددددددددددددددد


رفتم


این مدت خیلی مشکلات واسم پیش اومد


واقعا خیلی خیلی خسته ام


ولی با هشون کم کم کنار اومدم


الا به زندگی قبلیم بر گشتم


همون باران قبلی هستم


و باز هم پناهی جز وبلاگم و دوستای گلم که تو این مدت هم بهم لطف داشتن ندارم


یه بار دیگه اوندم پیش غزیزتریناممممممممممم پیش دوستای عزیزم

 

بازم مثل قبل پیشم باشین هااااااااااااااا

منتظرتون هستم هااااااا

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت17:11توسط باران | |

 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند 

شریک درد هایم بودی  اما

غم بی انتهایت در دلم ماند

هزار و یک شبم چون باد بگذشت                          

طنین قصه هایت در دلم ماند

سپردی سرنوشتم را به پاییز

بهار با صفایت در دلم ماند

علی رغم سکوت ساده ی من

سفر کردی صدایت در دلم ماند

و حالا مثل یک رویای برفی

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت13:52توسط باران | |

تقدیر این چنین نبود

که ترانه هایت

خاموش بماند

و من

تا رویایت نیایم

چگونه از شب بی چراغ

نگاه های پرپر

حکایت کنم

که این خاطره

نامم را زمزمه میکند

                  

نگاهت را

از کلمات تاریک

تهی کن

تا ابر ها

از مسیر اینه ها عبور کنند

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت20:42توسط باران | |

سلام به همه ی دوستان عزیزم . من از همتون ممنونم که توی این چند وقت در کنارم بودید و اینو مطمئنم که اگه شما دوستای عزیزم نبودید من نمیتونستم تصمیم درستی بگیرم .

از همین جا از دوستان خیلی خیلی خوبم که خیلی کمکم کردند سوگند جون و  مهران عزیز تشکرمی کنم.

تنها چیزی که میتونم بگم اینه واقعا مرسییییییییییییییی

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت20:32توسط باران | |

سلام به همه دوستان.

 

من سوگند دوست باران عزیز هستم.

از همین جا درگذشت پدر عزیزشو بهش تسلیت میگم.

 

فقط اومدم اینجا بگم که خوشبختانه باران عزیزم از تصمیمش صرف نظر کرد.

نمی دونید خودمو کشتم تا راضی شد.

هم خودم، هم دوستم اینقدر حرف زدیم تا یه کم حالش بهتر شد.

الان خوشحالم که بازم باران گلمو تو وبلاگش می بینم.

 

باران جونم خیلی دوستت دارم و تو یکی از گل ترین دخترای دنیایی.

قدر خودتو خوبیتو بدون عزیزم.

قوووووووووووووووووووی باش.

 

باران گلم امیدوارم همه حرفایی که با هم گفتیم تاثیرگذار باشه.

دوست خوبم دوستیتو از من نگیر.

این شعرو هم تقدیمت می کنم باران عزیزم.

امیدوارم به زودی دوباره نوشته های قشنگتو توی وبلاگت ببینم.

 

مرسی که به حرفام توجه کردی باران عزیزم.

بووووووووس بوووووووووس

 

از خدا جووووونم هم تشکر می کنم که به دوست گلم کمک کرد.

مطمئنم خدا هیچ وقت تنهاش نمی ذاره.

 

باران گلم خدا رو توی وجودت پیدا کن.

مطمئن باش آروووومت می کنه.


یک نفر هست ...
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ،
دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است ،
زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی
ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ،
یک نفر هست که دنیایش را ،
همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،
پیوند زده
و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب !
یک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور !
پر احساس و خیال است و سرور !
مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ،
یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
ودعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت21:9توسط باران | |

و ارام شد 

و ارام پلک هایش را بست و خفت

و دیگر در دام نیفتاد

و دیگر تا سحر ستاره ها را نشمرد

و دیگر مسافر همیشگی شب نبود

و دیگر بهانه ای نبود برای گریستن

و دیگر ترانه ای نبود برای زمزمه مستی

و دیگر هوایی نبود برای تنفس

و دیگر روز هایی نبود برای تنهایی

و دیگر تر نمی نبود برای باران

و دیگر سبویی نبود برای شکستن

و دیگر جوابی نبود برای سلام 

و دیگر کوچه ای نبود برای اشنایی

و دیگر کلامی نبود برای تکرار

و دیگر چیزی نبود برای سرزنش

و دیگر عشق نبود

ارام بود ، ارام خفته بود

دلم ارام خفته بود

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت19:54توسط باران | |

سهم من از تو 

شاید همان ستاره ای بود

که چون نگاهم کردی

به زمین افتاد

دلم میخواست باران ستاره

بر من بباری!

پنداشتی شاید :

حیف است

حیف است ستاره ها

زیر پا بمانند...

 

پنجره ای را که تو برایم گشوده بودي بستم .

میدانم میشد از این پنجره راهی به اسمان پیدا کرد .

میشد رفت به جاده هایی که تا به حال پای هیچ مسافری به انجا نرسیده است

من پنجره را بستم و تورا که انقدر خوب بودی ندیدم . چرا نرفتم؟

چرا بال نزدم تا رسیدن به مقصود به انجا که نهایت رسیدن به ارزویم بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت19:8توسط باران | |

ميزند باران به شيشه

شيشه ام سرد و سنگين

شيشه اما تلخ و خواموش

شايد از يك غصه غمگين

شيشه در اوج سپيدي

خسته از دلواپسي ها

من نشسته گنگ و مبهم

ميرسم تا عمق دريا

اسمان همچون دل من

خيس خيس،از بي وفايي

بر لبم نام تو دارم ، اي بهار من كجايي

تا به كي چون شيشه ماندن

در نگاه قاب تقدير

من همه ميل رسيدن

دل ولي بسته به زنجير

امدم تا چشمهايت در دلم عشقي بكارد

تو ولي گفتي كه برگرد شيشه احساسي ندارد

 

 

 

 

ترس غم

ترسم اگر پنجه غم بر شب کشم

اسمان پاره شود

و هجوم ستاره ها

بر اندامم فرود این

و ماه تنها بماند...

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت22:17توسط باران | |


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی



دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید
 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت22:46توسط باران | |